هر چه بالا می روم
از تپه ها
خستگی ام رفع می شود!
چون پشت حصارهای
به هم تندیده تا افق
در کلبه ای چوبی
آن طرف پرچین ها
می دانم که
به انتظار نشسته ای
یا کنار کلبه ات
رخت سفید عشق را
بر طناب عاطفه
گره می زنی هنوز
آه... بانوی مو طلایی ام
از این فراز ناسطوح
تو را می بینم
کلبه از لای درختان چنار
پیداست
و تو که دست به پیشانی
مرا می جویی
آه...بانوی مو طلایی ام
ببین چگونه باد
می وزد به سوی تو
و می پراکند به شانه ها
هزار تار موی تو
من تو را می بینم
و تو انگار هنوز
به دنبال منی
آه...بانوی مو طلایی ام
چه طبیعتی
همه جا سبز
دارو درخت
کلبه ای دور
و حوضش که پر از مرغابیست
و دو تا اسب سفید
آسمانی که همیشه
آبیست
و حصاری که به بلندای افق
متصل است
آه...بانوی مو طلایی ام
من همین بالایم
و تو را
می بینم
می دانم که چه حسی داری
ذوق پیدا شدنم
سینه کوه
آه...بانوی مو طلایی ام
من هستم
و طبیعتی
که به این زیبائیست
ِتا تو باشی
و چنین حال و هوایی
زندگی با تو همیشه
جاریست
همیشه جاریست
+ نوشته شده در
Mon 10 Aug 2009ساعت
9 PM  توسط h-i
|
آرزوها ۶۶
پسرک ، پدر و مادرش را از دست داده بود . کسی هم از او نگهداری نمی کرد . روزی که خسته از خیابانی رد می شد ، کنار در خانه ای مجلل نشست . از سرما بدنش بي حس شده بود . با خود گفت : اي كاش من هم در چنين خانه اي زندگي مي كردم!
و با همين روياها به خواب رفت. وقتي که بيدار شد ، دید در اتاق بسیار شیکی قرار دارد! چند بار چشمانش را باز وبسته كرد ، تا اینکه مطمئن شد ، اين يك خواب نيست.
از بيرون اتاق صداهايي به گوش مي رسيد . پسرك از ترس پتو را روي سرش كشيد! صداي زني بود كه انگار به مردي حرف می زد :
- خداوند آرزوي ما را برآورده كرده است وديشب كه تو نبودي پسر بچه اي زيبا برايمان فرستاده است.
بهنام زارعي - از همدان
................................................خوب بود بهنام جان . ( چند نکته )
خب ، بحثی در این که هر کسی که صادقانه از خدای خودش درخواستی داشته باشد ، عملی خواهد شد ، نیست . فقط این داستان از لحاظ واقع گرایی و این که در صورت وقوع چنین رخدادی آیا واکنش خانواده ها اینگونه خواهد بود . باید گفت که خیلی کم . چرا که نمی توان در اولین برخورد با یک بچه خیابانی مدعی شد که این هم فرزند ما! که:
" خدا دعای ما را مستجاب کرد!" ...
به هر صورت شاید این اتفاق خاص بوده و برای آن زن ، واقعا یک موهبت و یک معجزه بوده . در هر صورت اگر نقدی بر این که " واقعگرایانه بودن داستان جای ابهام دارد " وارد شود. منطقی است . این داستان صرفا به جهت اشاره شما به اصل تحقق آرزوهای صادقانه و نه واقع گرایانه مورد تائید می باشد .
ممنونم بهنام عزیز................................................................. حسن ایمانی
+ نوشته شده در
Mon 6 Oct 2008ساعت
12 PM  توسط h-i
|
گزیده اشعار سهیل محمودی
آتش پنهان
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
---------------------------------------------------------------------------------
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
+ نوشته شده در
Wed 10 Sep 2008ساعت
12 PM  توسط h-i
|
سلام
باز هم طبق درخواست دوستان وبلاگ " الم و قلم " را راه اندازی کردم
از لطف و توجه همه شما سپاسگذارم
" مدیر وبلاگ "
به آدرس : www.h-imani.blogfa.com
+ نوشته شده در
Mon 8 Sep 2008ساعت
3 PM  توسط h-i
|

دل آشفته
چه دلي اي دل آشفته ؟ كه دلدار نداري
گر تو بيمار غمي ، از چه پرستار نداري؟
شب مهتاب همان به كه از اين درد بميري
تو كه با ماهرخي وعده ي ديدار نداري
شرح هجران مرا از من آزرده چه پرسي
خود نبيني؟تو مگر ديده ي بيدار نداري ؟
دل بيمار زِ كف رفت و جزء اين نيست سزايت
كه طبيبي ، پي دلجويي بيمار نداري
گرچه سيمين به غزل ها سخن از يار سرودي
به خدا يار نداري ، به خدا يار نداري
سروده استاد - سيمين بهبهاني
+ نوشته شده در
Sun 7 Sep 2008ساعت
4 PM  توسط h-i
|